دخترک با لباس فرم مدرسه و چهره ای که آب حسرت لمس چهره همچو ماهش را داشت، با کوله پشتی زهواردرفته در میان جمعیت می لولید. فال کاغذی مچاله شده ای و چسب زخم برای فروش به همراه داشت. پهنای چسب زخم در دستش، هیچ گوشه ای از زخم نگاه و لب بیرنگ ورویش را نمی پوشاند. با صدای ضعیف و بی رمق کمی این سو و آن سو برای تبلیغ کالایش فریاد زد. در نهایت بدون فروش اجناسش در گوشه ای خزید. کیف چرکش که با زیپ پاره به دستهای لاجونش دهن کجی میکرد را گشود و یک دفتر تیکه پاره شده از داخلش در اورد و مشق شب و روزش را نوشت. حرکت مداوم واگن مترو دست را خط می انداخت. پاکن نداشت و بیخیال خط خوردگیها، از روی سرمشق معلم می نوشت. دختر جوان دانشجویی با چهره ای آرام و کوله پشتی سبز رنگ، خیلی مرتب و اتوکشیده، یک پاکن پلیکان گنده رو به روی دخترک گرفت. او نیز با دستان کوچک و نحیفش ، پاکن را گرفت و به خط خوردگی های کاغذ مچاله شده سر و سامان داد. سرمشق معلم سنگین تر از حجم باورهای کودکانه اش بود؛ اما او با سرعت کلمه را پشت سر هم می نوشت. باید کلمه ای را که می نوشت با صدای بلند هممیخواند تا ملکه ذهنش شود. (دارم- دارم - دارم - دارم - دارم ...) او از خط اول تا پایان صفحه (دارم) را برای بیش از چند بار نوشت و خط خوردگی ها را پاک کرد. جماعت حاضر و ناظر بر دخترک، با دلسوزی زیاد مرگ را آرزو کردند که او (دارم ) را اینگونه با پوست و گوشت و استخوانش احساس میکند و ما نداری را به سخره میگیریم.
#پدیده_ترابی
برچسب:
نویسنده: حسین نصیری