بد زمانه ای شده. جوان به پیر رحم نمی کنه. پیر هم حرمت سن و سال نگه نمی داره. اونها زور بازو دارند و هول میدهند، ما هم دهن باز می کنیم و فحاشی میکنیم.
هیچ کس حوصله کس دیگر را ندارد.
دختری جوان با ظاهری اراسته گفت: مادر شما ببخشید. فضا تنگ است.
زن: نه دخترم. فضای دلت تنگ نباشه. اینجاها که مکان های هر روزه ماست. اینجا اینجوری نباشه باید شک کنیم. دلت خوش باشه جوان. دختر هدفون سفید رنگشو داخل گوشش می گذاره و با لبخندی ملیح به اهنگ موبایلش گوش میدهد. زن اما همچنان با فضای تنگ وتاریک واگن قطار و چادری که نیمی از ان زیر دست و پای جماعت گیر کرده دست به گریبان است.
برچسب:
نویسنده: حسین نصیری