خرید بک لینک

پدرم هر پاییز در پشت پنجره اتاق کوچ چلچله ها را به تماشا می نشیند.و هر بار و هر بار و هر بار این جمله را تکرار می کند: پاییز امد. سال دیگر با پاییزی دیگر و عمری دیگر از سر می گذرد.
هر بار من تکانی میخورم و برای پاییزهایم برنامه های رویایی میبافم. رویا را باید بافت.من بافتن را آموختم. از گیسوانم آغاز کردم. مو می بافم تا سرنوشتم هم به بلندا و زیبایی گیسوانم بافته شود. حال امروز برای بافتن برق نگاهم به انها که باید، تلاش بی شاعبه داشتم. من بافتنی ها را می بافم هر چه پیش اید خوش اید. پاییزم را با بهترینهایم در کنجی به تماشا مینیشم.

برچسب: نویسنده: حسین نصیری تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 6:53

صفحه بندی